تبليغاتX

online
Online Dating

انتظار=مرگ...عاشق همیشه تنهاست

انتظار=مرگ...عاشق همیشه تنهاست

هیچ موقع عشق را گدایی نکن چون چیز با ارزش رو به گدا نمیدهند

بچه های سوم کامپیوتر دلم تنگ شده واسه همتون بهم بزنگین (نسیم مینا مهدیس راحیل سمیه ۲تا فاطمه مهری بهجت نصیبه مریم ناهید زهرا و...دوستون دارم)


 

نوشته شده توسط marziye در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.com  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری  بود که کنارم نشسته بود.اون منرو داداشی صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمی کرد اخر کلاس پیشم اومد و جزوه ی دفعه پیش رو ازم گرفت و گفت متشکرم.
می خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما....من خیلی خجالتیم.....علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوستش قلبشو شکسته بود از من خواست که برم پیشش نمی خواست تنها باشه من هم این کارو کردم وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه چشمهای مثل فرشتش بود.ارزو می کردم که عشق اون متعلق به من باشه بعد از ۲ ساعت خواست بره بخوابه و به من نگاه کردو گفت متشکرم.
می خوام بهش بگم میخوام که بدونه من نمی خوام فقط یک داداشی باشم من عاشقشم اما...من خیلی خجالتیم....علتش رو نمی دونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت قرارم بهم خورده اون نمیاد.من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچ کدوممون برای مراسم کسی رو نداشتیم با هم بریم مثل ۱خواهرو برادر با هم جشن رفتیم جشن به پایان رسید من پشت سر اون ایستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش بود ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اینرو می دونستم..او گفت متشکرم شب خیلی خوبی داشتیم می خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوامم فقط داداشی باشم من عاشقشم اما....من خیلی خجالتیم...علتش رو نمی دونستم.
یه روز....یه هفته.....یه سال....قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم فارغ التحصیل شدیم من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها رو صحنه رفته بود تا مدرکشرو بگیره می خواستم عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمی کرد قبل از اینکه کسی به خونه بره به سمت من اومد و با همون لباسو کلاه با گریه منرو بغل کرد و گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی متشکرم می خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما...منخیلی خجالتیم...علتش رو نمیدونم.نشستم روی صندلی ساقدوش اون دختر حالا داره ازدواج می کنه من دیدم که اون بله رو گفت و وارد مرحله ی جدید زندگیش شد و با مرد دیگه ای ازدواج کرد می خوام که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمی کنه اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت تو اومدی؟متشکرم می خواستم بهش بگم می خواستم که بدونه من نمی خوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما...من خیلی خجالتیم...علتش رو نمیدونم.
سالهای زیادی گذشته به تابوتی نگاه می کنم که دختری که منرو داداشی صدا می کرد تو اون خوابیده فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دفتری که در دوران تخصیلش نوشته این چیزی که اون نوشته:تمام توجهم به اون بود ارزو می کردم که عشقش مال من باشه اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم من میخواستم بهش بگم می خواستم بدونه که من نمی خوام فقط برام یه داداشی باشه من عاشقشم اما...من خیلی خجالتیم....نمیدونم همیشه ارزو داشتم که بگه دوستم داره...
ای کاش این کارو کرده بود...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

وخدا همین جاست.......

دخترک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی اواز خواند دخترک نشنید

سپس دخترک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن

رعد در اسمان پیچید اما دخترک گوش نداد

دخترک نگاهی به اطرافش انداخت وگفت :خدایا بگزار ببینمت

ستاره ای درخشید اما دخترک توجهی نکرد دخترک فریاد زد :خدایا به من معجزه ای نشان بده یک زندگی متولد شد اما دخترک نفهمید   دخترک با ناامیدی گریست گریان گفت:خدایا بامن در ارتباط باش بگزار بدانم اینجایی    بنابر این خدا پایین امد و دخترک را لمس کرد اما دخترک پروانه را کنار زد ورفت

                       بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

  فرشته از سنگ میپرسه :

چرا از خدا نمی خواهی که تو را انسان کنه ؟

سنگ گفت :

هنوز اینقدر سخت نشدم که انسان بشم 

 

 

 

                                   بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

ديروز در دادگاه دلم مغز من قاضي بود...متهم قلبم بود...جرم من عشقم بود...عشق من ياد تو بود!! ( آيا ) حق من اعدام بود؟؟؟

                                        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

                                      

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد

 

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه

                                                                

حرفیو بزن که بتونی بنویسیش ، چیزیو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزیو امضا کن که بتونی پاش وایسی...... پس : دوستت دارم،**امضاء**

 

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن!اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت

               
                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

يه روز ديدن مجنون نشسته هي با دستش مينويسه ليلي....هي گريه ميکنه اشکش مياد....اسم ليلي پاک ميشه...خاک ها مبدل به گل ميشه....گفتن چي کار ميکني؟ مگه ديوونه شدي؟....گفت: چون ميسر نيست ما را کام او.....عشق بازي ميکنيم با نام او

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

                                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

 

                                        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نجوم نخوندم ولی می دونم تو هفتاسمون یه ستاره هم ندارم / فیزیک نخوندم ولی می دونم هر عملی را عکس العملی است به غیر از عشق من و تو و می دونم واحد اندازه گیری عشق کالری و وات نیست / زیست شناسی نخوندم قلب همون دله که می تونه برای یک نفر تنگ بشه

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است

                                        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط marziye در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت


حسرت

 

Many people will walk in and out of your life but only true friends will leave footprints in your heart         

 

***************************************************

چند تا دوستم داری؟همیشه وقتی یکی از من

میپرسید چند تا دوستم داری؟یک عدد بزرگ

میگفتم ولی وقتی تو از من پرسیدی چند تا

دوستم داری گفتم:یکی میدونی چرا؟چون قویترین

وبزرگترین عددیه که میشناسم...دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین؟ماه یکی. خورشید یکی.زمین یکی.خدا یکی.مادر یکی.تو هم یکی هستی...وسعت عشق من به تو هم یکیه ...پس اینو بدون از الان تا همیشه یکی دوست دارم

***************************************************

اتل متل یه مورچه            قدم میزد تو کوچه

اومد یه کفش ولگرد         پای اونو لگد کرد

مورچه پا شکسته            راه نمیره نشسته

با برگی پاشو بسته          نمیتونه کار کنه

دونه ها رو بار کنه         تو لونه انبار کنه

مورچه جونم تو ماهی     عیب نداره سیاهی

                  خوب بشه پات الهی

***************************************************

اولين اعتراف عاشقانه ...

اولين بار

كه بخواهم بگويم دوستت دارم خيلي سخت است

تب مي كنم

عرق مي كنم

مي لرزم

جان مي دهم

هزاربار مي ميرم وزنده مي شوم دوباره

پيش چشمهاي تو

تابگويم: دوستت دارم

اولين باركه بخواهم بگويم

دوستت دارم

خيلي سخت است

اما

آخرين بار آن سخت تراست

وامروز

مي خواهم براي آخرين باربگويم دوستت دارم

وبعد راهم رابگيرم و بروم...

چون تازه فهميده ام

كه تو هرگزدوستم نداشتي ...

************************************************************

عاشق هرکس شدم اوشد نصیب دیگری

دل به هرکس داده ام اوهم زدبه قلبم خنجری

                             من سخاوت دیده ام دل را به هرکس میدهم

                            شرم دارم پس بگیرم انچه را بخشیده ام

************************************************************

شخصیت خود را بهتر بشناسید

روش کار :

 قبل از اينکه به قسمت پاسخ ها برويد به سوالات زير پاسخ دهيد و بر روي کاغذ ياداشت کنيد سپس به قسمت پايين مقاله و پاسخها مراجعه کنيد .
پرسش هاي زير را بخوانيد و موقعيت هاي داده شده را در ذهن خود به تصوير بکشيد و اولين تصويري را که به ذهنتان مي آيد،يادداشت کنيد.سعي کنيد سوال ها را بيش از حد، بررسي نکنيد.اين آزمون، نوعي آزمون روانشناسي است، و پاسخ هاي داده شده به پرسش ها، مستقيما با ارزشها و ايده هايي که شما در زندگي شخصي داريد، مرتبط هستند.قلم وکاغذ برداريد و جوابها را يادداشت کنيد.

1_در جنگل ، در حال قدم زدن با شخصي هستيد، شخص همراه شما کيست؟
2_باز هم در جنگل، قدم مي زنيد. حيواني را مي بينيد.ميتوانيد بگوييد چيست؟
3_چه تعامل يا ارتباطي بين شما و آن حيوان ايجاد مي شود؟
4_به اعماق جنگل مي رويد.وارد محوطه اي بدون درخت مي شويد و در مقابل خود، خانه رويايي و ايده آلي را که در ذهن داشتيد مي بينيد آنرا توصيف کنيد؟
5_آيا دور خانه شما نرده يا توري وجود دارد؟
6_وارد خانه مي شويد. به اتاق ناهارخوري مي رويد و ميز ناهار خوري را مي بينيد..توضيح دهيد روي ميز و دور و بر آن چه مي بينيد؟
7_ از در پشت خانه خارج مي شويد. بر روي چمنها يک فنجان قرارگرفته است.جنس فنجان از چيست(سراميک،شيشه،کاغذ،چيني و . . .)؟
8_با فنجان چه مي کنيد؟
9_در حاشيه و اطراف خانه قدم مي زنيد و خود را کنار آب مي بينيد، آبي که مي بينيد چه نوع است(دريا،اقيانوس،نهر،رودخانه،درياچه و . . .)؟
10_چگونه از روي آب مي گذريد؟

پاسخ هاي خود را با بررسي هاي زير مقايسه کنيد :


1_همراهي که از او نام برديد، و با شما قدم مي زند،مهم ترين فرد زندگي شماست.
2_اندازه حيواني که در جنگل مي بينيد، بيانگر حجم مشکلات شخصي شماست.
3_ارتباطي که با حيوان برقرار ميکنيد و اعمالي که انجام مي دهيد نشان مي دهند که به چه شيوه با مشکلات خود(مثبت يا منفي) برخورد خواهيد کرد.
4_اندازه خانه رويايي شما، تعيين کننده مقدار انگيزه و هدف شما در حل مشکلات و مسائل است.
5_اگر هيچ نرده يا حصاري دور خانه رويايي خود در نظر نگرفته ايد، نشان مي دهيد که شخصيت آزادي داريد و هميشه از مردم استقبال مي کنيد و به آنها خوشامد مي گوييد. به عکس، حضور نرده، نمايشگر شخصيت بسته و محدود شماست،شما ترجيح مي دهيد که افراد، سرزده به ديدن شما نيايند.
6_اگرپاسخ شما،شامل خوراک،افراد و يا گلها نيست،از زندگي،کاملا ناراحت هستيد.
7_دوام و پايداري جنسيت فنجان انتخاب شده توسط شما،پايداري رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان مي دهد.
8_نحوه کار شما با فنجان، نشانگر طرز تفکر شما نسبت به شخص سوال اول است.
9_اندازه و حجم آبي که مي بينيد،بيانگر عاطفه و احساسات شماست.
10_ميزان خيس شدن شما،هنگامي که از آب عبور مي کنيد، اهميت ارتباطات و روابط عاطفي شما را نشان مي دهد.

 


 

نوشته شده توسط marziye در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت


اولین کسی که .........

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

******************************

 

  

   


 

نوشته شده توسط marziye در جمعه ششم دی 1387 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


چشم های تصادفی

توی این دنیای نامرد یه دختری نابینا بودکه یه دوست پسر داشت

 دختره پسره را خیلی دوست میداشت همیشه بهش میگفت :اگه

چشم داشتم همیشه پیشت میموندم یه روز یه نفر پیدا شد وچشماشو

به دختره داد.دختر وقتی تونست عشقشو ببینه دید اونم نابیناست دختره

گفت:دیگه نمیخوام ببینمت از پیشم برو.پسره وقتی داشت میرفت با اشک

گفت:مواظب چشمام باش


 

نوشته شده توسط marziye در جمعه ششم دی 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


پنج وارونه

 

برادرکوچکم از من پرسید:پنج وارونه چه معنا دارد؟

من به او خندیدم اوگفت:روی درختان ودیوار دیدم

باز هم خندیدم او گفت:خودم دیدم مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینا داد انقدر خندیدم که طفلک ترسید

بغلش کردم وبوییدم وبوسیدم وبه او گفتم: وقتی باریدن

بی وقفه دلت را لرزاند میفهمی پنج وارونه چه معنا

دارد...


 

نوشته شده توسط marziye در جمعه ششم دی 1387 ساعت 20:14 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


بغض سنگین

میدونی گاهی اوقات توی بعضی شرایط یه بغض سنگین راه گلومو میبنده تو اون لحظه دلم میخواد منفجر بشم 000 اره منفجر بشم ومشکلاتمو به همه بگم. بگم که چه دردی دارم و000 روحم زیر این فشار داره داغون میشه

اما میدونی همون موقع به خودم میگم که چی0 برای چی باید مشکلاتمو به دیگرون بگم اصلا کسی اهمیت میده حالا اهمیت هم که داد که چی بشه که چشماشون بر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه وبگن اخی000بیچاره چه دردی رو داره تحمل میکنه0نه هرگزاین دلسوزیا این ترحم حالمو بهم میزنه برای همین تاحالا تحمل کردم ودم نزدم میدونم توهم مثل منی000ولی با یه تفاوت0 اینه که تو وقتی اون بغض

تا گلوت میاد و میخواد بترکه تو این اجازه رو بهش نمیدی  اره تو این اراده روداری که اجازه ندی این بغض بترکه ولی من این ارادرو ندارم من اجازه میدم بغضم بترکه واشکام بریزه رو گونه هام به خیال خودم اروم میشم اما انگار بدتر میشم برای همینه که حالا سعی میکنم گریه هم نکنم بشم یه سنگ که به هیچی توجه نداره یعنی توی این دوره زمونه باید یه سنگ بود اما فکرکه میکنم میبینم حتی سنگ بودن هم اراده ی قوی میخواد 000

 

 

 


 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


 

عشق واقعی

 

این یک داستان واقعی است که در چین اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب میکرد

خانه های چینی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی

است این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته

بود دلش سوخت کنجکاو شد وقتی بررسی کرد متعجب

شد این میخ 10سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده

بود چه اتفاقی افتاده بود؟در یک قسمت تاریک مارمولک

10سال درچنین جایی زندگی کند چنین چیزی امکان

نداشت متحیر از این مساله کارش را تعطیل ومارمولک

را مشاهده کرد در این مدت چکار میکرد؟چه چیزی

در این مدت میخورده؟همانطور که به مارمولک نگاه

میکرد مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد 10 سال مراقبت.چه عشقی ...

چه عشق قشنگی .اگر موجود به این کوچکی بتواند

عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما

تا چه حد میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم....  


 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


وفارو از ماهی یاد بگیر که وقتی از اب در میاد میمیره نه از زنبوری که وقتی از گلی خسته میشه میره سراغ گل بعدی


 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت


اگر زندگی زیبا بود هنگام تولد نمی گریستم

 

             


 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


  

روزی که مرا بدنیا اوردن گفتند:دوست بدارکه دوست داشتن مایه افتخار

یک انسان است حال من با تمام وجودم کسی را دوست دارم میگویند:

فراموشش کن...

 

 

 


 

نوشته شده توسط marziye در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


خیلی سخته اگه بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی......

خیلی سخته سالگرد آشنایی با عشقت را بدون حضور خودش جشن بگیری...

خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای...

خیلی سخته غرورت را به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی که دوستت نداره.....

خیلی سخته همه چیز را به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت....

خیلی سخته که بخوای زندگی کنی اما بگن دیگه تموم شده....

 

 


 

نوشته شده توسط marziye در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت



بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
           بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!               


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست

داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     


گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفتی : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفتی : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشتی ...

گفتم : اين چيه؟

گفتی : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشتی و با قسوت تيز اون نوشتی :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده


 

نوشته شده توسط marziye در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت:خشکیدن...

از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت:پرپر شدن...

از زمین پرسیدن عشق چیست؟گفت:لرزیدن...

از آسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت:باریدن...

از انسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان از درونش گفت:جدایی...

ولی اگر از من بپرسند عشق چیست؟ میگویم:تنهایی

به خدا خیلی تنها شدم بچه ها

خیلی....

 


 

نوشته شده توسط marziye در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


تا حالا شده بخوای  داد بزنی

بگی زندگی نمی خوامت

ولی زندگی لعنتی صداتو نشنوه...شده؟


 

نوشته شده توسط marziye در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت


چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ...

برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط marziye در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


بهترین و زیبا ترین داستان های عاشقانه و ضد عشق ... www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط marziye در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


سلام

از امروز این وبلاگ تغییر میکنه و امیدوارم که این تغییر نتیجه ی خوبی داشته بشه

 

اگرپسري بر ضد دخترها حرفي زد بدونيد !!!؟؟؟؟

ازهمه بيشتر دنبال دخترهاست و براشون له له ميزنه!!


حکايتش حکايت همون گربه هست که دستش به گوشت نميرسيد مي گفت پيف پيف بو مي ده!


تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند !


تا حالا هر چي التماس کرده دختراي ناز ايروني که سهله يه وزغ ماده هم تحويلشون نگرفته!!


توي دانشگاه نمره هاي ماکسيمم دخترا رو ديده و براي اينکه کسي نفهمه آي کيوش در حد کلوخه مجبوره بشينه براي دخترا حرف در بياره


تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تميزي و خوشتيپي خواهرش مدام زدند تو سرش (شرمنده واقعآ شرمنده جنبه داشته باشید)


از اينکه با صد نوع مدل موي مختلف و خط ريشاي عجيب غريب نميتونه قيافه مثل اژدهاشويه کم شبيه آدما بکنه به دختراي ايروني که با آرايش زيباتر ميشند حسودي مي کنه


مي بينه يک نفر تو دنيا پيدا نميشه که فقط يه بار منتشو بکشه و بايد يه عمر ناز کش باشه


 

نوشته شده توسط marziye در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت


عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دوروغه

هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره
دوست دارم عاشقتم شعاره

این روزا دخترا فراری میشن
بنز نشد سوار گاری میشن

دختره تازه اول بولوغه
دلش شبیه ترمینا ل شولوغه

هر کی براش بوق می زنه هول میشه
تموم اعضای تنش شل میشه

اول میگه محل ندم رد میشه
بعد میگه محل ندم بد میشه

وای میسه زل می زنه توی چشماش
میگه چشاتو در می آرم از جاش

خم میشه بند کفششو ببنده
زیر زیرکی نیگاش کنه بخنده

ور میره و ور میره و ور میره
حوصله ی نّره خره سر میره

حوصله ی شمام داره سر میاد
ولش کنم بابام داره در میاد

خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکا فتّ فراوون شده

عشقا شده اینترنتی ایمیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی

چَت می کنن چِت می کنن می خندن
یه ریز برای هم خالی می بندن

لیلی میگه ننه ام اهل ونیزه
صوفیا لورن تو خونه مون کنیزه

بابام بچه ی ناف پرتغاله
کاری به کارم نداره باحاله

جناب مجنون که خدو به ذاتش
هنوز نکرده کف ترشحاتش

جواب میده بابام مال لندنه
حرف بسه حرف ما ل بعدنه

عشق بدون سکس حرف مفته
مجری بدون تکس حرف مفته

تا اینجاشو داشته باشین پرانتز
باز می کنم میرم پی مجوز

اگه ممیز اینجا شو پسندید
منم میام می خونم و می خندید

یه کم بیایم این ور خط قرمز
این ور با ما کار نداره ممّیز

یه خورده دست و پامونو جم کنیم
روده درازیامونو کم کنیم

با کسب رخصت از جناب مجری
بریم به قرن پنج و شیش هجری

به روزگاری که پر از جنونه
چشای عاشقا دو دّبه خونه

به روزگار قیس یک لا قبا
همون که اصلاًنمی خوابید شبا

همون که پیغمبر عاشقا بود
تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود

بچه مزلّف و زپرتی نبود
اهل ادا اصول و قرتی نبود

نه اهل کافه و عرق سگی بود
نه اهل شلوار مدل بگی بود

زن که می دید چشاشو درویش می کرد
شیطونو از دور خودش کیش می کرد

فقط تو فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود

نه دست خط ساده ای نه عکسی
نه تلفنی نه نامه ای نه فکسی

باد صبا که رد میشد خل میشد
دوباره دیوونه و منگل میشد

آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت
آ لیلی لیلی لیلی خیلی می گفت

از اون طرف لیلی صداشو می شنید
صدای ضجّه ی خداشو می شنید

میگن که صبح زود توی مطبخ
نذر سلامتی قیس اخمخ

یه آش نذری پخت با دو دستش
کاسه ی مجنونو زد و شیکستش

عشق نگفتم آش کشک و دوغه
نگفتم عاشقی همش دوروغه

هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره
دوست دارم عاشقتم شعاره

بسه دیگه بریم پی کارمون
خدا خودش باشه نگهدارمون

عاشق هر کسی فقط خداشه
فقط خدا عاشق بنده هاشه

 


 

نوشته شده توسط marziye در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


روزی که گذرنامه ی زندگی را گرفتم تا قدم در این دنیای پوشالی بگزارم در لایه دستانم برگه گذرنامه را فشردم موجی از انسانها پشت دروازه ی دنیا میلولیدند آن روز این انسانها غم و شادی را تقسیم می کردند  لحظه ای به خود آمدم در حالی که صف انسانها را میگشتم فریاد زدم :پس سهم من؟؟؟ همان طور که فریاد میزدم به ماموری رسیدم که غم وشادی را تقسیم میکرد گفتم پس سهم من چی شد؟مامور در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:شادی هایم تمام شد تو با غم برو...

 


 

نوشته شده توسط marziye در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت



اس ام اس عاشقانه ی شماره ی 1
ساده نبود دیدن خونه وقتی که تو دست خزونه، جدایی و غروب خنده، دلشوره و درد شبونه، ساده نبود از تو گذشتن، فاصله ی بین تو و من، تحمل مرگ ترانه، مرثیه ی شبونه خوندن..
 
 
اس ام اس عاشقانه ی شماره ی 2
آسمون به دریا گفت این بالا خیلی خوبه، همه جا رو میشه دید. دریا گفت این پایین از اون بالا هم بهتره، چون فقط تو رو میشه دید.. تقدیم به آسمون قلبم..
 
 

اس ام اس عاشقانه ی شماره ی 3
تو اگه پاییز زردی واسه من بهار سبزی، تو اگه هوای سردی واسه من همیشه گرمی، تو اگه ابر سیاهی واسه من ابر بهاری، تو اگه دشت گناهی واسه من یه بی گناهی، تو اگه غرق نیازی واسه من یه بی نیازی، تو اگه رفیق راهی واسه من یه تکیه گاهی..
 
 
 
از بازی هفت سنگ بدم میاد. می ترسم اون قدر سنگ رو سنگ بذاریم تا یه دیوار سنگی بینمون درست بشه!..
بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم..
 
 
پرنده لب تنگ ماهی نشست. به ماهی نگاه کرد و گفت: سقف قفست شکسته, چرا پرواز نمی کنی؟!..  من چه قد شبیه اون ماهی هستم. همه میگن از قفس سرشکستگی عشقت بیرون بیام. اما من می دونم بیرون اومدنم همونه و مردنم همون..
 
 
میگن اگه دلت واسه کسی تنگ شد و نمی تونستی ببینیش بخواب حتما خوابشو می بینی!
میخوام بخوابم. برا همیشه!
چون یه لحظه هم نمی تونم بی نگاهت زنده باشم..
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار
ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد
و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!

**********************************

 

**********************************
***زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش
بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.***
*مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن
نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.***
*مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه
گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از
روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!*
**
*زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.***
*همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از
سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.
کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.***
*در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي
آن چه نوشته شده است.***
*روي کاغذ فهرست خريد نبود... *
*دعاي زن بود که نوشته بود : *
*"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"***
*مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.***
*زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي
پاک و خالص چقدر است...*

**********************************

 

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت

**********************************

 

مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل
گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او
از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين
شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين
شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته
باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي
زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي
اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته
باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته
باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي
رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را
دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي
بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي
استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز
ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ،
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

**********************************

  ديپلم كه گرفتم از فرط بيكاري رو به دستفروشي آوردم ، آن هم بالاي كوه ! آري
، چون ورزيده بودم و هيكل تنومندي داشتم ، لذا هر روز صبح چند جعبه نوشابه را
در چند نوبت به بالاي كوه مي بردم و از آنجايي كه هيچ كس ديگر توان اين كار را
نداشت ، لذا فقط من بودم كه نوشابه هاي خنك را در بالاي كوه به كوهنوردان خسته
و تشنه عرضه ميكردم و به چند برابر قيمت مي فروختم و درآمدم نيز خوب بود و ...
تا آن روز كه يك خانواده كانادايي كه  توريست بودند ، براي كوهنوردي بالاي كوه
آمده بودند كه ناگهان پسر ده ساله شان دچار حادثه شد و سرش خونريزي كرد ، شدت
ريزش خون به گونه اي بود كه اگر زود به بيمارستان نمي رسيد مرگش حتمي بود ، اما
همه مي دانستند كه تنها راه پايين بردن آن پسر بچه ، همان مسير كوهنوردان است ،
مسيري كه در حالت عادي نيم ساعته طي ميشد ، حال آنكه قرار بود پسرك را روي
برانكارد بگذارند و پايين ببرند .... ! همه در فكر راه چاره بودند و داشتند يك
برانكارد صحرايي درست ميكردند و ... كه من ناگهان متوجه مادر بزرگ پسرك شدم كه
مانند ديوانه ها داشت لوازم داخل كيفش را بيرون ميريخت و پيدا بود كه دنبال
چيزي ميگردد ، وقتي به حرفهاي ميزبان آنها- كه يك خانواده ايراني بود - گوش
دادم ، فهميدم مادر بزرگ پسرك هفتاد ساله دارد دنبال كتاب مقدس مسيحيان - انجيل
- مي گردد ، تا براي نوه اش دعا كند ، در يك لحظه يادم آمد كه خودم قرآن در جيب
دارم ، لذا بدون معطلي كتاب مقدس مسلمانان را به پيرزن مسيحي دادم و او هم كه
متوجه شد آن كتاب چيست ، بدون ذره اي ترديد آن را بوسيد و همان طور كه
دنبال برانكارد
ميرفت ، مدام قران را مي بوسيد و به زبان خودش دعاهايي ميخواند . من از ديدن آن
صحنه بشدت تحت تاثير قرار گرفتم و به همين علت بدون اينكه به كاري كه قصد داشتم
انجام بدهم بينديشم ، جلوتر رفتم و پسرك را انداختم روي شانه هايم و به خانوده
اش گفتم كه او را با طناب به من ببنديد ! هر كس كه مي فهميد قصد دارم آن سراشيبي
تند و طولاني را به حالت دو تركه و با پاي پياده پايين بروم ، يا بهم ميخنديد
يا حيرت ميكرد ، اما من يك يا علي گفتم و استارت زدم ، شايد باورتان نشود، اما
فقط من ميفهميدم كه اين راه دور و صعب العبور را  يك نفر دارد برايم باز ميكند ،
يك نفر كه هم خداي مسلمانان است هم خداي مسيحيان !
چگونه به آن پايين رسيدم فقط خدا ميداند و بس ! دست كم ده دوازده بار سكندري
خوردم و سرم تا نزديك سايه ام پايين رسيد ، اما زمين نخوردم ! دو سه مرتبه (و
مخصوصا در سراشيبي هاي تند ) كنترلم را از دست دادم و تالب پرتگاه نيز پيش رفتم
، اما هر بار - به خدا قسم - بي آنكه كاري از دستم ساخته باشد ، از يك  قدمي
مرگ برگشتم ، ناگفته نماند كه در طول راه ، مردمي كه از جريان باخبر بودند ، هر
طوري كه ميتوانستند كمكم ميكردند ، جمعيت را از سر راهم پس ميزدند ، با كمك
دستهايشان برايم تونل انساني درست ميكردند و با صلواتهاي پي در پي روحيه ام
ميدادند - كه اين يكي چيز ديگري بود - تا سرانجام به پايين رسيدم ، به جايي كه
ماشين وجود داشت تا بتوانند پسرك را به اولين مركز درماني برسانند . ابتدا
خواستم منتظر بمانم كه خانواده اش برسند ( با توجه به اينكه من با دويدن آمده
بودم ، آنها چند دقيقه از من عقب بودند ) اما وقتي ديدم ضربان قلب پسرك رو به
كندي ميرود ، معطلي را جايز نديدم ، آدرس بيمارستان را به مردم دادم تا به
والدينش برسانند و بعد خودم او را به بيمارستان رساندم و...

ده دقيقه اي از انتقال پسرك به اورژانس نگذشته بود و من به اضطراب فراوان ، يك
چشم به قسمت اورژانس دوخته بودم تا خبري برسد و يك چشمم نيز به راهرويي كه
ميدانستم خانواده كانادايي از آنجا خواهند آمد . همين طور نگاهم به راهرو بود
كه صداي خانم دكتر سركشيك بخش اوژانس به گوشم رسيد :" خيلي شانس آوردين .... با
اون شدت خونريزي كه پسرك داشته ، امكان زنده ماندنش صفر بود ، اما بر اثر همان
تكانهايي كه خورده كه گفتين شما با دويدن او را به پايين آورده ايد و به علت يك
سري فعل و انفعالات فيزيولوژي بدن ، شدت خونريزي كم شده و... خلاصه يك معجزه
اين بچه رو از مرگ نجات داده ... »
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم كه صداي گامهاي خانواده كانادايي در راهرو
شنيده شد ،‌با خوشحالي به سوي آنها دويدم و... اما هنوز دو - سه متري با آنها
فاصله داشتم كه ناگهان از داخل يك اتاق خانمي باردار خارج شد و من كه ميدانستم
اگر به آن زن بخورم چه فاجعه اي رخ خواهد داد ، با تمام تواني كه داشتم سعي
 كردم خودم را از مسير آن زن دور كنم و... اما آن خانم باردار نيز همزمان
با من همان
تصميم را گرفت ، او هم مسيرش را به طرف راست خود عوض كرد ، يعني همان سمتي كه من
خودم را با تمام قوا پرتاب كرده بودم ! بعضي تصميم گيريها از لحظه نيز سريع تر است
و حتي نميتوان در موردش فكر كرد و من نيز همان كار را كردم و براي اينكه
با زن برخورد
نكنم ، خودم را كوبيدم به ديوار و از بد شانسي - و شايد ناچاري - درست با پيشاني
و گيجگاهم به ديوار راهرو برخورد كردم و... ابتدا احساس كردم يك برق فشار قوي
را به چشمانم وصل كردند كه سپس به تمام اندام هايم منتقل شد و بعد حس كردم گرمايي
سوزنده دارد سر تا پايم را ميسوزاند و بعد از همه اينها دردي شديد جاي آن سوزش
را گرفت و بعد ... خلاء كه آمد ديگر چيزي نفهميدم .
روايت لحظات پس از مرگ
شايد براي خيلي ها عجيب باشد ، ولي من حقيقت را ميگويم كه علي رغم 14 دقيقه
مردن تنها صحنه اي كه از لحظات مرگم به ياد دارم ، تصويري از يك صليب است كه
همچون توده هاي ابر يا همچون تجمع ستاره ها در كهكشان ، درست در بالاي سرم
ميديدم ، عجيب بود ، بر خلاف خيلي ها كه سرگذشتشان را در همين صفحه خواندم - من
با اينكه ميدانستم مرده ام ، اما نه جسم خود را ميديدم و نه همچون روح در آسمان
بودم . تنها چيزي كه از آن لحظات مردنم به ياد دارم اين است كه گويي تمام وجودم
شده بود چشم و در آسمان به آن صليب خيره شده بودم.
روايت لحظات زنده شدن
موقعي كه به خودم آمدم ، چشمانم جايي را نميديد . من تا يك ساعت دچار كوري موقت
بودم اما از صداي شيونها و گريه ها فهميدم قضيه چيست ، مخصوصا كه هنوز تصوير
صليب هنوز در ذهنم باقي مانده بود ، اما همين كه اين جمله را از زبان يكي از
پرسنل بيمارستان شنيدم كه ميگفت :« به اين خانم بفهمانيد كه اين بنده خدا مرده
، دعا خواندن ديگه فايده نداره » با تتمه توانم ناله اي كردم كه باعث شد بقيه
بفهمند كه زنده شده ام !
       ***
بعدها شنيدم كه درست از لحظه مرگ من ، مادر بزرگ مسيحي آن پسرك ، - كه گويي
انجيل خود را داخل ماشين پيدا كرده بود - بالاي سرم مي نشيند و شروع به خواندن
دعا از كتاب مقدس ميكند و...
امروز كه دارم اين نامه را برايتان مي نويسم ، مدير دفتر نمايندگي يكي از
محصولات كشور كانادا در ايران هستم ، شركتي كه پدر آن پسرك مدير عاملش است . من
و آن خانواده لااقل سالي يكي ، دو بار در تورنتو همديگر را مي بينيم و هر بار
نيز من و مادر بزرگ از قرآن وانجيل براي هم حرف ميزنيم

****************************

 
 
 


 

نوشته شده توسط marziye در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط marziye در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت